سلام به همه دوستان ، خوشحالم كه بلاگفا دوباره فعال شد.
باز آ و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
هديه روز معلم .
دومين سال خدمتم را با ابلاغ مديريت مدرسه راهنمايي روستاي بزرگ صومعه شروع كرده بودم برخلاف بعضي همكاران كه چوب و تنبيه بدني را وسيله كمك آموزشي تلقي مي كردند كمتر به رفتارهاي خشن متوسل مي شدم و صميميت با بچه ها را كار آمد ترين روش تربيتي تجربه مي كردم به غيبت و تاخير بچه ها حساسيت زياد نشان مي دادم و به همين جهت هر روز با ميراژدرح. و احمد ق. به علت تاخير و خواب آلودگي صبحگاهي بگو مگو وبگير وببند داشتم و آنان را به اخراج وكسر نمره انضباط و غيره تهديد مي كردم كه البته تاثير چنداني نمي كرد تا اينكه اتفاقا يك روز خودم نيز نتوانستم بموقع در مدرسه حاضر شوم و حدود نيم ساعت تاخير كردم و براي رسيدن سريع تر به مدرسه از راه ميانبر وسط باغها راهي مدرسه شده بودم كه نا گهان با هجوم دسته گله سگهاي عشايري ده مواجه شدم و ناگزير با باز كردن كمربندم كه به دليل گشادي كمر شلوارم نبايد باز مي كردم به قصد دفاع شخصي حالت آماده باش گرفتم سگي ازسمت راست هجوم آورد ضربه اي با كمربندم به او نشانه رفتم و با دست چپ شلوارم را كه وا مي رفت محكم گرفته بودم نوبت به هجوم سگ ديگر رسيد كه جناح چپم را هدف گرفته بود كه متقابلا كمر بند را به دست چپ گرفتم وبه زور نيمه راست شلوارم را كه پايين افتاده بود بالا كشيدم و خلاصه حدود ده دقيقه بين مرگ و زندگي از يك سو و سگ و شلوار از سوي ديگر سرگردان و وامانده شده بودم هر لحظه به حالت عقب رو سگي را از خود دور مي كردم و به لحظه تسليم نهايي نزديك مي شدم و به ياد حرف مشدي حسن صاحبخانه ام افتاده بودم كه گفته بود اگر در هجوم سگها به زمين بشيني ديگه گازت نمي گيرند اما ممكنه كاري بكنند كه از گاز گرفتن هم بدتره يعني همان كاري كه معمولا با بالا بردن پاهايشان به ديوار و سنگ مي كنند . ناگزير بد ترين گزينه تسليم را مد نظر داشتم و درست همان لحظه اي كه قصد نشستن داشتم صداي رساي مير اژدر به گوشم رسيد كه آقا نترس اومديم ... به طرف صدا كه برگشتم احمد و ميراژدر هر كدام چوب بلندي در دست به سرعت سگها را دور كردند و حالم را پرسيدند و دستم را گرفتند و به طرف مدرسه راه افتاديم و در حاليكه كمربندم را مي بستم گفتم : اگه شما نمي اومديد معلوم نبود چي مي شد ؟
احمد گفت : پس، آقا از فردا مي تونيم تاخير كنيم ؟ نفس عميقي كشيدم و گفتم : براي يك هفته اشكالي ندارد .
تصوير سازيهاي عاشقانه مولانا.
هر که ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر که ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما هر که ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین
از ريتمهاي روان غزل مولانا
| آن شعله نور میخرامد | وان فتنه حور میخرامد | |
| شب جامه سپید کرد زیرا | کان ماه ز دور میخرامد | |
| مستان شبانه را بشارت | ساقی به سحور میخرامد | |
| جان را به مثال عود سوزیم | کان کان بلور میخرامد | |
| آن فتنه نگر که بار دیگر | با صد شر و شور میخرامد | |
| آن دشمن صبرهای عاشق | در خون صبور میخرامد | |
| جانم به فدای آن سلیمان | کو جانب مور میخرامد | |
| جز چهره عاشقان مبینید | کان شاه غیور میخرامد | |
| در قالب خلق شمس تبریز | چون نفخه صور میخرامد |
بو تيماري آدميان در مثنوي.
بوتیمار يا غم خورك نام پرنده ای است که رو به روی دریا مینشیند و عليرغم تشنگي شديد از اب دریا نمینوشد چون میترسد اب تمام شود اودر كنار دريا آنقدر غصه میخورد و تشنگی میکشد تا اینکه میمیرد ، حكايت سگ اعرابي در مثنوي نگرش انتقادي مولانا به اين صفت بوتيماري آدميان است.
یك مرد عرب سگی داشت كه در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میكرد. شخصي از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میكنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شكار میكرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراری میداد. سالك پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی میمیرد. مرد گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش میدهد.
او كیسة اي پر از آذوقه در دست مرد عرب دید. پرسید در این كیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گفت: چرا به سگ نمیدهی تا از مرگ نجات پیدا كند؟
گفت: نانها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشك مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه میكنم.اما محال است كه سر كيسه را براي نجات او باز كنم مرد گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشك از نان بیشتر است. نان از خاك است ولی اشك از خون دل.
آن سگی میمرد و گریان آن عرب
اشک میبارید و میگفت ای کرب
سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست
نوحه و زاری تو از بهر کیست
گفت در ملکم سگی بد نیکخو
نک همیمیرد میان راه او
روز صیادم بد و شب پاسبان
تیزچشم و صیدگیر و دزدران
گفت رنجش چیست زخمی خورده است
گفت جوع الکلب زارش کرده است
گفت صبری کن برین رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش کای سالار حر
چیست اندر دستت این انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
میکشانم بهر تقویت بدن
گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد
گفت تا این حد ندارم مهر و داد
دست ناید بیدرم در راه نان
لیک هست آب دو دیده رایگان
گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک
که لب نان پیش تو بهتر ز اشک
اشک خونست و به غم آبی شده
مینیرزد خاک خون بیهده
کل خود را خوار کرد او چون بلیس
پارهٔ این کل نباشد جز خسیس
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگرید آسمان گریان شود
چون بنالد چرخ یا رب خوان شود
من غلام آن مس همتپرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست
توصيه هاي سياسي سعدي به افراط گرايان .
چو شمشیر پیکار برداشتی | نگه دار پنهان ره آشتی | |
که لشکر کشوفان مغفر شکاف | نهان صلح جستند و پیدا مصاف | |
دل مرد میدان نهانی بجوی | که باشد که در پایت افتد چو گوی | |
چو سالاری از دشمن افتد به چنگ | به کشتن برش کرد باید درنگ | |
که افتد کز این نیمه هم سروری | بماند گرفتار در چنبری | |
اگر کشتی این بندی ریش را | نبینی دگر بندی خویش را | |
نترسد که دورانش بندی کند | که بر بندیان زورمندی کند | |
کسی بندیان را بود دستگیر | که خود بوده باشد به بندی اسیر | |
اگر سرنهد بر خطت سروری | چو نیکش بداری نهد دیگری | |
اگر خفیه ده دل بدست آوری | از آن به که صد ره شبیخون بری |
نگرش مولانا به آزادي زن در فيه مافيه.
فلسفه خلقت انسان در انديشه بزرگ مولانا از اعماق قرون.
همدمي با مثنوي
گرد خود چون کرم پیله بر متن
بهر خود چه میکنی اندازه کن
گر ضعيفي در زمين خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
گر بدندانش گزی پر خون کنی
درد دندانت بگیرد چون کنی
خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بد مستی تو
چون به قعر خوي خود اندر رسي
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
هر که دندان ضعیفی میکند
کار آن شیر غلطبین میکند
میببیند خال بد بر روی عم
عکس خال تست آن از عم مرم
پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود
زان سبب عالم کبودت مینمود
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو ،مگو کس را تو بیش
تا شود نار تو نور ای بوالحزن
آب دریا جمله در فرمان تست
آب و آتش ای خداوند آن تست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
آموزه اي از فيه مافيه
همه اخلاق بد_ از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر _ چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
مضامين عالي مولانا با قافيه هاي جعلي
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک سربسته به زرینک
چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو
مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر
وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی
خشتست تو را بالین خاکست نهالینک
ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی بیرسمک و آیینک
بیجان مکن این جان را سرگین مکن این نان را
ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
(يعني مرواريد وجود خود را در فضولات حيواني گم كردي )
ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک
چون مرد خدا بینی مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
این هجو منست ای تن وان میر منم هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو
وان آب کجا يابدجز دیده نمگینک
طيران آدميت.
غلام همت آنم كه زيرچرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
تفاهم حيواني !!!!!!!!
فرزانه اي از ديار عين القضات.
دوست هنرمندم اسماعيل فرزانه :
متولد میانه - روستای ممان 1351 آثار: -سیب و فواره (مجموعه ی غزل و ترانه - سوره ی مهر 1387) -دوجرعه حرف حساب(مجموعه ی ترانه،تصنیف وغزل-فصل پنجم 1390) -پنجره دن کؤچن آی(مجموعه ی ترکی غزل،ترانه،بایاتی و منظومه ی «ممان کندی»-اندیشه ی نو1391) -چندصدترانه و تصنیف اجرا شده همچنین برگزیده ی جشنواره هایی مانند:شعرفجر،شبهای شهریور، زیرآسمان الوندو.... ضمن عرض صميمانه ترين تبريكات قلبي و خير مقدم به خاطر گشايش وبلاگ
كليك كنيد : http://notaraneh.persianblog.ir/
ملول وخسته و افسرده و پیرند ساعت ها
بر این دیوارها دارند می میرند ساعت ها
به دور خویش می گردند و می گردند و می گردند
در این دور فنا سرگیجه می گیرند ساعت ها
از این بیهوده گشتن گرد نعش لحظه ها دلگیر
از این دلمردگی،از زندگی سیرند ساعت ها
گهی بیدار،گاهی خواب،گاهی تند،گاهی کند
ودر یک لحظه هم زودند هم دیرند ساعت ها
زمان بازیچه ی دست زمانه است و نمی بینند
تمام روز وشب با خویش درگیرند ساعت ها
فراتر از زمان آیینه های بی ریا رفتند
بر این دیوارها در بند وزنجیرند ساعت ها
به سمت روشن هستی سفر کردند گلدان ها
به سوی نیستی اما سرازیرند ساعت ها
دگرگونی فردي از ديدگاه محمد جعفر مصفا.
در زمینهٔ امور روانی، بهبود تدریجی و اصلاح و پیشرفت بمرور زمان، بیمعنا است. باید تحول و دگرگونی یکباره حادث بشود. یعنی پندارهائی که در ذهن لانه کرده و ما آنها را بنام "من" میشناسیم، یا باید یکباره از ذهن خارج شوند، یا بتدریج و مرور زمان و امروز و فردا کردن هم خارج نمیشوند. "فردا و سال دیگر کمی بهتر خواهم شد"، فریبی است که فکر در کار ما میکند برای اینکه حیات خود را از امروز به فردا و از فردا به هزاران فردای دیگر بکشاند و ما را از لزوم دگرگونی اساسی و وانهادن یکبارهٔ "من" غافل نگه دارد.
زمزمه عملي محبت بهترين معلم سال كه شاگردش را تنها تگذاشت.
محمدعلي محمدیان معلم پایه دوم دبستان شیخ شلتوت شهر مریوان به منظور همدردی با دانش آموز سرطانی خود که به علت عوارض ناشی از مصرف دارو و شیمی درمانی دچار ریزش موی سر شده بود، موهای سرش را تراشید.تا دانش آموزش بوسيله بچه ها تحقير نشود.

تشكر ويژه از مسئولين محترم بلاگفا!
حدود چهل سال پيش وقتي كلاس پنجم ابتدايي بوديم و تنها وسيله ارتباطي رايج نامه و راديو بود كه آنهم در خانه همه كس پيدا نميشد ترانه معروفي ورد زبان بچه ها شده بود كه از نامه رسان گله مي كرد كه چه بلايي به سر نامه او آورده است كه نامه اش به دست دوست نرسيده ؟بيش از همه، جمشيد كه مبصر كلاس و هيكلش دو برابر بقيه بچه ها بود اين آهنگ را با سوز و گداز خاص زمزمه مي كرد كه نيشخند دلسوزانه بچه ها را با خود همراه مي كرد كه (بيچاره عاشق دختر خاله اش شده كه به تازگي به شهركي در حاشيه تهران مهاجرت كرده اند.) با اين خاطره چندي پيش از پيشرفت تك بعدي تكنولوژي تاسف مي خوردم كه با وجود اس ام اس و اميل و ... نامه ارزش عاطفي خود را از دست داده و به تبع آن آهنگ مرحوم حسن شجاعي هم به گورستان هنر روانه شده است . اما يك اقدام تصادفي يا تعمدي بلاگفا كه چندين كامنت ارسالي مرا به دوستانم گم وگور كرد دو باره مرا به خاطرات ايام كودكي و آهنگ نامه رسان حواله كرد كه آنرا به دوستان باوفايم در دنياي واقع و مجاز تقديم مي دارم. واميدوارم كه مشكل ارسال كامنتها برطرف شود.به قول شمس آخر چرا جدايند آدميان؟؟!!
از اينجا كليك و گوش كنيد:نامه رسان ، نامه من دیرشد - جمال نقش
نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودکِ ولگردفلک پیرشد
خون به رگ زالِ زمان شیرشد
برده ی بیچاره زجان، سیرشد
نامه ی مارانکندبادبرد
یاکه فرستنده اش از یادبرد
یا دگری بردگری دادبرد
صیدشد اندر ره و صیاد بُرد
نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک، پیرشد
دیده به دردوخته ام قرن ها
زآتش غم سوخته ام قرن ها
چهره برافروخته ام قرن ها
سوخته ام سوخته ام قرن ها
نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک پیرشد
نامه ی یوسف به زلیخارسید
دستخطِ قیس به لیلا رسید
قاصدوامق برعذرا رسید
نامه رسان جان به لب ما رسید
نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک پیرشد
لک لک آواره ی بی خانمان
روی چنارآمد و زد آشیان
جوجه برآوردزمان درزمان
هرنوه اش شدسریک دودمان
نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودکِ ولگردفلک پیرشد
ترانه سرا:محمد قلی بسیج خلخالی
خواننده : حسن شجاعی
از رويا تا واقعيت(تفاوت زندگي با پوسيدن)
من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت:
"وقت من بینهایت است"
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟خدا پاسخ داد:"کودکیشان"
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست میدهندتا سلامتی از دست رفته شان را بازجویند!
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند!
بنا بر این:"نه در حال زندگی میکنند نه در آینده!"
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند وبه گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند!
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ای خدای بزرگ میخواهی کدام درسهای زندگی را آدمیان بیاموزند؟
"گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد!"
همه کاری که آنها میتوانند بکنند اینست که اجازه دهند"خودشان دوست داشته باشند"
"بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند"
بیاموزند که ثرومند کسی نیست که بیشرینها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم"اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم!"
"بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند"
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به بندگانت بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانید من اینجا هستم همیشه... منبع :(كهن بوم)
آخرين تير كلاشنيكف و آنچه از او به جا ماند؟؟؟!!!
«میخائیل کلاشنیکف» سازنده اسلحه نیمه اتوماتیک معروف، در 94 سالگی درگذشت.
$f("Filmplayer", "../../Scripts/flowplayer-3.2.7.swf", { clip: { autoPlay: false, autoBuffering: true } });

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)