بو تيماري آدميان در مثنوي.
بوتیمار يا غم خورك نام پرنده ای است که رو به روی دریا مینشیند و عليرغم تشنگي شديد از اب دریا نمینوشد چون میترسد اب تمام شود اودر كنار دريا آنقدر غصه میخورد و تشنگی میکشد تا اینکه میمیرد ، حكايت سگ اعرابي در مثنوي نگرش انتقادي مولانا به اين صفت بوتيماري آدميان است.
یك مرد عرب سگی داشت كه در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میكرد. شخصي از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میكنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شكار میكرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراری میداد. سالك پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی میمیرد. مرد گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش میدهد.
او كیسة اي پر از آذوقه در دست مرد عرب دید. پرسید در این كیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گفت: چرا به سگ نمیدهی تا از مرگ نجات پیدا كند؟
گفت: نانها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشك مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه میكنم.اما محال است كه سر كيسه را براي نجات او باز كنم مرد گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشك از نان بیشتر است. نان از خاك است ولی اشك از خون دل.
آن سگی میمرد و گریان آن عرب
اشک میبارید و میگفت ای کرب
سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست
نوحه و زاری تو از بهر کیست
گفت در ملکم سگی بد نیکخو
نک همیمیرد میان راه او
روز صیادم بد و شب پاسبان
تیزچشم و صیدگیر و دزدران
گفت رنجش چیست زخمی خورده است
گفت جوع الکلب زارش کرده است
گفت صبری کن برین رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش کای سالار حر
چیست اندر دستت این انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
میکشانم بهر تقویت بدن
گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد
گفت تا این حد ندارم مهر و داد
دست ناید بیدرم در راه نان
لیک هست آب دو دیده رایگان
گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک
که لب نان پیش تو بهتر ز اشک
اشک خونست و به غم آبی شده
مینیرزد خاک خون بیهده
کل خود را خوار کرد او چون بلیس
پارهٔ این کل نباشد جز خسیس
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگرید آسمان گریان شود
چون بنالد چرخ یا رب خوان شود
من غلام آن مس همتپرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست
آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)