دومين سال خدمتم را با ابلاغ مديريت مدرسه راهنمايي روستاي بزرگ صومعه شروع كرده بودم برخلاف بعضي همكاران كه چوب و تنبيه بدني را وسيله كمك آموزشي تلقي مي كردند كمتر به رفتارهاي خشن متوسل مي شدم و صميميت با بچه ها را كار آمد ترين روش تربيتي تجربه مي كردم  به غيبت و تاخير بچه ها حساسيت زياد نشان مي دادم و به همين جهت هر روز با ميراژدرح.  و احمد ق.  به علت تاخير و خواب آلودگي صبحگاهي بگو مگو وبگير وببند داشتم و آنان را به اخراج وكسر نمره انضباط و غيره تهديد مي كردم كه البته تاثير چنداني نمي كرد تا اينكه اتفاقا يك روز خودم نيز نتوانستم بموقع در مدرسه حاضر شوم و حدود نيم ساعت تاخير كردم و براي رسيدن سريع تر به مدرسه از راه ميانبر وسط باغها راهي مدرسه شده بودم كه نا گهان با هجوم دسته گله سگهاي عشايري ده مواجه شدم و ناگزير با باز كردن كمربندم كه به دليل گشادي كمر شلوارم نبايد باز مي كردم به قصد دفاع شخصي حالت آماده باش گرفتم سگي ازسمت راست هجوم آورد ضربه اي با كمربندم به او نشانه رفتم و با دست چپ شلوارم را كه وا مي رفت محكم گرفته بودم نوبت به هجوم سگ ديگر رسيد كه جناح چپم را هدف گرفته بود كه متقابلا كمر بند را به دست چپ گرفتم وبه زور نيمه راست شلوارم را كه پايين افتاده بود بالا كشيدم و خلاصه حدود ده دقيقه بين مرگ و زندگي از يك سو و سگ و شلوار از سوي ديگر سرگردان و وامانده شده بودم هر لحظه به حالت عقب رو سگي را از خود دور مي كردم و به لحظه تسليم نهايي نزديك مي شدم و به ياد حرف مشدي حسن صاحبخانه ام افتاده بودم كه گفته بود اگر در هجوم سگها به زمين بشيني ديگه گازت نمي گيرند اما ممكنه كاري بكنند كه از گاز گرفتن هم بدتره يعني همان كاري كه معمولا با بالا بردن پاهايشان به ديوار و سنگ مي كنند . ناگزير بد ترين گزينه تسليم را مد نظر داشتم و درست همان لحظه اي كه قصد نشستن داشتم صداي رساي مير اژدر به گوشم رسيد كه آقا نترس اومديم ... به طرف صدا كه برگشتم احمد و ميراژدر هر كدام چوب بلندي در دست به سرعت سگها را دور كردند و حالم را پرسيدند و  دستم را گرفتند و به طرف مدرسه راه افتاديم و در حاليكه كمربندم را مي بستم گفتم : اگه شما نمي اومديد معلوم نبود چي مي شد ؟                              

احمد گفت : پس، آقا از فردا مي تونيم تاخير كنيم ؟  نفس عميقي  كشيدم و گفتم : براي يك هفته اشكالي ندارد .