فلسفه خلقت انسان در انديشه بزرگ مولانا از اعماق قرون.
آمدستيم تا چنان گرديم
که چو خورشيد جمله جان گرديم
مونس و يار غمگنان باشيم
گل و گلزار خاکيان گرديم
چند کس را نييم خاص چو زر
بر همه همچو بحر و کان گرديم
جان نماييم جسم عالم را
قره العين ديدگان گرديم
چون زمين نيستيم يغماگاه
ايمن و خوش چو آسمان گرديم
هر که ترسان بود چو ترسايان
همچو ايمان بر او امان گرديم
هين خمش کن از آن هم افزونيم
که بر الفاظ و بر زبان گرديم
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ساعت توسط ح- قاسمی
|
آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)