شاه کلید مولانا برای نابسامانی ها و نارساییهای فردی و اجتماعی
گفت پیری مر طبیبی را که من
در زحیرم از دماغ خویشتن
زحیر ،آه و ناله درد زایمان و پیچش شکم را می گویند. دماغ همان ذهنیت و مغز است که زادگاه افکار و اوهام است.مولانا بارها تغییرات و تحولات ذهنی را به زایمان دردناک تشبیه کرده است. جهت اطلاع بیشترلطفا به مقاله دولت عشق همین نویسنده به تاریخ ۴ بهمن ۹۰ رجوع کنید.
گفت از پیریست آن ضعف دماغ
گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ
روشن بینی ندارم همه چیز و همه جا را تاریک وظلمانی می بینم.
گفت از پیریست ای شیخ قدیم
گفت پشتم درد میآید عظیم
طاقت و تحملم بسیار کم است ظرفیت و حوصله ندارم. ( توجه داشته باشید که حوصله چینه دان مرغ را می گویند که حتی دانه های شن را نیز هضم میکند)
گفت از پیریست ای شیخ نزار
گفت هر چه میخورم نبود گوار
نزار یعنی بیمار. برای ذهنیت بیمار هیچ چیز جز توهماتش گوارا نیست.
گفت ضعف معده هم از پیریست
گفت وقت دم مرا دمگیریست
یعنی اختناق و خفقان خفه ام می کند توان تنفس ندارم.
گفت آری انقطاع دم بود
چون رسد پیری دو صد علت شود
طبیب گفت خفقان به علت نقصان تنفس است وقتی عامل پیری (ذهنیت مفلوک) هم به آن اضافه شود عوامل رکود و بیماری هم صد در صد افزایش می یابد.
گفت ای احمق برین بر دوختی
از طبیبی تو همین آموختی
ای مدمغ عقلت این دانش نداد
که خدا هر رنج را درمان نهاد
پیر خشمگین توهم گرا طبیب را به توهمگرایی (مدمغ) متهم می کند که تو چه جور طبیبی هستی که چاره درد مرا نمی دانی.
تو خر احمق ز اندکمایگی
بر زمین ماندی ز کوته پایگی
پیر مفلوک، از نردبان اوهام خود طبیب را کوته پایه می نامد. و از واژه های فرهنگی ! خود او را مخاطب قرار میدهد.
پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت
این غضب وین خشم هم از پیریست
طبیب ،با تحمل و ملایمت می گوید همه این رفتارها و گفتارها و خشونت گری ها نیزحاصل پیری و توهمات ذهنی سالهای متمادی است.
چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف
خویشتنداری و صبرت شد ضعیف
تو از هر جهت ناتوان شده ای بنابراین خویشتن داری و تحملت نیز اندک شده است.
بر نتابد دو سخن زو هی کند
تاب یک جرعه ندارد قی کند
برای پیری ذهنیت مفلوک ظرفیت و تحمل معنی ندارد او برای دو سخن مخالف اوهام خود هیاهو می کند و با یک جرعه تلخ مخالف مذاق خود قی می کند و همه جا را به گنداب می کشد.
در مقابل پیری ذهنیت مفلوک ،مولانا پیری ذهنیت حقیقت جو را قرار می دهد که به قدر دریا گنجایش و ظرفیت دارد و دلش (اندیشه اش)مسجد و محراب است.او تجسم عینی بهشت خوبیها و دوزخ برای نابودی پلیدیهاست.وجود او حیات طیبه است.بهتر است بقیه اوصاف را از زبان خود مولوی بخوانیم:
جز مگر پیری که از حقست مست
در درون او حیات طیبهست
از برون پیرست و در باطن صبی
خود چه چیزست آن ولی و آن نبی
بر تو میخندد مبین او را چنان
صد قیامت در درونستش نهان
دوزخ و جنت همه اجزای اوست
هرچه اندیشی تو او بالای اوست
هرچه اندیشی پذیرای فناست
آنک در اندیشه ناید آن خداست
بر در این خانه گستاخی ز چیست
گر همیدانند کاندر خانه کیست
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در جفای اهل دل جد میکنند
آن مجازست این حقیقت ،ای خران
نیست مسجد جز درون سروران
مسجدی کان اندرون اولیاست
سجدهگاه جمله است آنجا خداست
تا دل اهل دلی نامد به درد
هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد
آن نشانیها همه چون در تو هست
چون تو زیشانی کجا خواهی برست
آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)