از قافلان تا قاف
ادبی - عرفانی - اجتماعی 

آن شعله نور می‌خرامدوان فتنه حور می‌خرامد
شب جامه سپید کرد زیراکان ماه ز دور می‌خرامد
مستان شبانه را بشارتساقی به سحور می‌خرامد
جان را به مثال عود سوزیمکان کان بلور می‌خرامد
آن فتنه نگر که بار دیگربا صد شر و شور می‌خرامد
آن دشمن صبرهای عاشقدر خون صبور می‌خرامد
جانم به فدای آن سلیمانکو جانب مور می‌خرامد
جز چهره عاشقان مبینیدکان شاه غیور می‌خرامد
در قالب خلق شمس تبریزچون نفخه صور می‌خرامد

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

بوتیمار يا غم خورك نام پرنده ای است که رو به روی دریا مینشیند و عليرغم تشنگي شديد از اب دریا  نمینوشد چون میترسد اب تمام شود اودر كنار دريا آنقدر غصه میخورد و تشنگی میکشد تا اینکه میمیرد ، حكايت سگ اعرابي در مثنوي نگرش انتقادي مولانا به اين صفت بوتيماري آدميان است.

یك مرد عرب سگی داشت كه در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌كرد. شخصي  از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌كنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شكار می‌كرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. سالك پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. مرد گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.
او كیسة اي پر از آذوقه در دست مرد عرب دید. پرسید در این كیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن.  گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا كند؟
 گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشك مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌كنم.اما محال است كه سر كيسه را  براي نجات او باز كنم  مرد گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشك از نان بیشتر است. نان از خاك است ولی اشك از خون دل. 

آن سگی می‌مرد و گریان آن عرب

اشک می‌بارید و می‌گفت ای کرب

سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست

نوحه و زاری تو از بهر کیست

گفت در ملکم سگی بد نیک‌خو

نک همی‌میرد میان راه او

روز صیادم بد و شب پاسبان

تیزچشم و صیدگیر و دزدران

گفت رنجش چیست زخمی خورده است

گفت جوع الکلب زارش کرده است

گفت صبری کن برین رنج و حرض

صابران را فضل حق بخشد عوض

بعد از آن گفتش کای سالار حر

چیست اندر دستت این انبان پر

گفت نان و زاد و لوت دوش من

می‌کشانم بهر تقویت بدن

گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد

گفت تا این حد ندارم مهر و داد

دست ناید بی‌درم در راه نان

لیک هست آب دو دیده رایگان

گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک

که لب نان پیش تو بهتر ز اشک

اشک خونست و به غم آبی شده

می‌نیرزد خاک خون بیهده

کل خود را خوار کرد او چون بلیس

پارهٔ این کل نباشد جز خسیس

من غلام آنک نفروشد وجود

جز بدان سلطان با افضال و جود

چون بگرید آسمان گریان شود

چون بنالد چرخ یا رب خوان شود

من غلام آن مس همت‌پرست

کو به غیر کیمیا نارد شکست

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

چو شمشیر پیکار برداشتی

نگه دار پنهان ره آشتی

که لشکر کشوفان مغفر شکاف

نهان صلح جستند و پیدا مصاف

دل مرد میدان نهانی بجوی

که باشد که در پایت افتد چو گوی

چو سالاری از دشمن افتد به چنگ

به کشتن برش کرد باید درنگ

که افتد کز این نیمه هم سروری

بماند گرفتار در چنبری

اگر کشتی این بندی ریش را

نبینی دگر بندی خویش را

نترسد که دورانش بندی کند

که بر بندیان زورمندی کند

کسی بندیان را بود دستگیر

که خود بوده باشد به بندی اسیر

اگر سرنهد بر خطت سروری

چو نیکش بداری نهد دیگری

اگر خفیه ده دل بدست آوری

از آن به که صد ره شبیخون بری

[ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
این سخن اگر این ساعت اثر نکند، بعد از مدتی که پخته تر گردی عظیم اثر کند. زن چه باشد و عالم چه باشد؟ اگر گویی و اگر نگویی او خود همانست و کار خودرا نخواهد رها کردن، بلکه بگفتن [اثر نکند و] بدتر شود – مثلا، نانی را بگیر زیر بغل و از مردم منع(پنهان ) می کن و می گو که البته این را بکس نخواهم دادن، چه جای دادن اگر چه آن بر درها افتاده است(همه جا به وفور وجود دارد ) و سگان نمی خورند از بسیاری نان و ارزانی، اما چون چنین منع آغاز کردی همۀ خلق رغبت کنند، و در بند آن نان که منع می کنی و پنهان می کنی، ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین می کنی و مبالغه و تأکید می کنی، در نادادن و نا نمودن، رغبتشان در آن نان از حد بگذرد که: الانسانُ حَرِیصُ عَلی ما مُنِعَ - هرچند که زن را امر کنی که پنهان شو، ورا (وی را) دغدغه خودرا نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته اي و رغبت از دو طرف زیادت می کنی . می پنداری که اصلاح می کنی. آن خود عین فسادست. اگر اورا گوهری (عفت دروني )باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و نکنی او بر طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن، فارغ باش و تشویش مخور، و اگر بعکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن، و منع جز رغبت را افزون نمی کند.
[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
آمدستيم تا چنان گرديم 
که چو خورشيد جمله جان گرديم 
مونس و يار غمگنان باشيم  
گل و گلزار خاکيان گرديم 
چند کس را نييم خاص چو زر 
بر همه همچو بحر و کان گرديم 
جان نماييم جسم عالم را 
قره العين ديدگان گرديم 
چون زمين نيستيم يغماگاه 
ايمن و خوش چو آسمان گرديم 
هر که ترسان بود چو ترسايان 
همچو ايمان بر او امان گرديم 
هين خمش کن از آن هم افزونيم 
که بر الفاظ و بر زبان گرديم
[ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

گرد خود چون کرم پیله بر متن

بهر خود چه می‌کنی اندازه کن

گر ضعيفي در زمين خواهد امان

غلغل افتد در سپاه آسمان

گر بدندانش گزی پر خون کنی

درد دندانت بگیرد چون کنی

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد دریشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بد مستی تو

چون به قعر خوي خود اندر رسي

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

هر که دندان ضعیفی می‌کند

کار آن شیر غلط‌بین می‌کند

می‌ببیند خال بد بر روی عم

عکس خال تست آن از عم مرم

پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو ،مگو کس را تو بیش

اندک اندک آب بر آتش بزن

تا شود نار تو نور ای بوالحزن

آب دریا جمله در فرمان تست

آب و آتش ای خداوند آن تست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود

ور نخواهی آب هم آتش شود

[ دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد.نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد_ از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر _ چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.

[ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

آن  میر دروغین بین با اسپک و با زینک

شنگینک و منگینک سربسته به زرینک

چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو

مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک

گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر

وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک

کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی

خشتست تو را بالین خاکست نهالینک

ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو

تا میر ابد باشی بی‌رسمک و آیینک

بی‌جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را

ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک 

 (يعني مرواريد وجود خود را در فضولات حيواني گم كردي )

ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان

بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک

چون مرد خدا بینی مردی کن و خدمت کن

چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک

این هجو منست ای تن وان میر منم هم من

تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک

شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو

وان آب کجا يابدجز دیده نمگینک

[ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

از مهمترين دلايل بارز توهم قتل شمس تبريزي موارد زير قابل تامل مي باشد: سلطان ولد پسر مولانا و سپهسالار نخستين كساني هستند كه تذكره شمس را نوشته اند در حاليكه هيچيك از اين دو نفر اشاره به كشته شدن اوندارند افلاكي هم از قول سلطان ولد داستان توهم آميزي طرح مي كند كه شمس در خلوت با مولانا نشسته بود, يكي آهسته از بيرون اشاره كرد تا بيرون آيد, شمس برخاست و به مولانا گفت: به كشتنم مي‌خوانند و مولانا فرمود: مصلحت باشد!!؟(يعني چه بهتر) و چون بيرون رفت, هفت تن از مخالفان كه دست يكي كرده بودند, با كارد به جان او افتادند, شمس چنان نعره‌اي كشيد كه آن جماعت همه بيهوش شدند و چون به هوش آمدند, جز چند قطره خون چيزي نديدند و نشان از شمس نيامد.

او در جاي ديگري از قول فاطمه خاتون زن سلطان ولد,آورده است كه, شمس را پس از كشتن در چاهي انداختند,او شبي به خواب سلطان ولد آمد, و گفت: من در فلان چاه خفته‌ام. سلطان ولد نيم شب ياران محرم را جمع كرده,وجود مبارك را بيرون كردند و با گلاب شستشو دادند و آنگاه او را در مدرسه مولانا,در پهلوي  مقبره باني مدرسه  دفن كردند.(جالب توجه اينكه همين باني مدرسه ،امير بدرالدين گوهر تاش) حدود پانزده سال پس از ناپديد شدن شمس فوت كرده است.

عده اي نيز شمس 60 ساله را رقيب عشقي پسر كوچك مولانا( علاالدين محمددر عشق به كيميا خاتون دختر 16 ساله يكي از همسران مولانا) دانسته و شبيه فيلمهاي هندي  اين رابطه عاشقانه عميق را به مولانا مي رسانند و او نيز مخالفت جدي و سرسختانه اي را با اين موضوع نمي کند .تا اينکه شمس وارد قونيه مي شود و
مولانا براي اينکه دوباره شمس را از دست ندهد کيمياخاتون جوان را به عقد شمس تبريزي که  در آن زمان بيش از 60 سال داشت در مي آورد .هرچند شمس در ابتدا مخالفت کرد اما بر اثر همنيشيني با کيمياخاتون سخت دلباخته او شد و اين دختر زيبا را به عقد خود در آورد .از آنجا که شمس نيز در کنار ساير اعضاي خانواده مولانا در خانه او سکونت داشت و از طرف ديگر چون از رابطه عاطفي کيميا خاتون با پسر مولانا آگاهي داشت به رفتار اين دو مشکوک شد و پس از چند بار درگيري لفظي با پسر مولانا از مولانا  خواست تا با ساخت ديواري در وسط خانه ،حريم و اندروني او با خانواده مولانا جدا شود. اين درخواست به سرعت اجابت شد  و به دستور مولانا هيچيک از افراد خانه مولانا حق ورود به خانه شمس را نداشتند .
رابطه عاطفي شمس با کيميا خاتون بقدري شدت يافت که شمس بارها به مولاناگفته بود " وقتي سر بر پاهاي کيميا خاتون ميگذارم و موهاي او را لمس مي کنم گويي نور خدا را در چهره او مي بينيم "(دكتر زرين كوب پله پله تا ملاقات خدا)
اين علاقه به جايي رسيد  که شمس نسبت به کيميا خاتون بسيار حساس شد تا جاييكه دوست نداشت جز او کس ديگري او را ببيند بنابراين اجازه خروج از منزل را به او نمي داد و روزها و هفته هاي زيادي او را در خانه محبوس مي كرد. .بنا بر روايت ، روزي کيميا  خاتون براي استحمام و خريد بدون اجازه شمس  از منزل خارج مي شود  و پس از بازگشت مورد ضرب و شتم شمس قرار مي گيرد .کيميا خاتون پس از سه روز تب شديد بر اثر جراحات وارده در شعبان سال 644قمري فوت مي كند و چراغ زندگي مشترک شمس با معشوق جوان  پس از کمتر يکسال خاموش مي شود .
نکته قابل توجه اينجاست که بيشتر منابع موجود بيماري کيميا خاتون را نه بر اثر ضرب و شتم بلکه بر اثر مشاجره شديد !!!! عنوان کرده اند .اما علايم ذکر شده يعني تب شديد مي تواند از تظاهرات عفونت و شکستگي  احتمالي استخوانها باشد که ناشي از ضرب و شتم شديد است .(گزارش پزشكي قانوني !!!!!!!)عده اي نيز شمس را به دليل گرايش به تشيع  مورد عناد اطرافيان مولانا دانسته و او را به روش طالباني به راه حق هدايت نموده اند. !!!!!

اما آنچه مسلم است و همه اين گمانه ها را با ترديد جدي مواجه مي كند اينكه به هيچ يك از اين وقايع بعنوان علت و عامل قتل در آثار مولانا كمترين اشاره اي نشده اشت.

[ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

پردازش شخصيت مرموز شمس تبريزي دربستر تاريخي خود در كنار ابيات عاشقانه شور انگيز مولانا  نه تنها شخصيت او را در هاله اي از ابهام فرو برده بلكه مرگ اورا نيز به سناريو ساختگي اغراق آميزي بدل كرده است كه قراين و شواهد ارائه شده با معيارهاي عقلي و نقلي سازگاري ندارد به باور بنده كه سالها با آثار مولانا انيس بوده ام غيبت شمس از زندگي مولانا تعمدي بوده ودقيقا مكمل انگيزه پيدايش او در زندگي ساختار شكنانه مولانا بوده است .اغلب عارفان از جمله خود مولانا و شمس  كمال عشق را نه در وصال كه در فراق جستجو مي كردند تصور كنيد اگر شمس غيبت نمي كرد و تا آخرين دم يار غار مولانا مي شد نه تنها هيچ اتفاقي نمي افتاد  بلكه آنچه كه امروز اتفاق افتاده و همه را از ثمرات خود بهره مند و محظوظ كرده نيز هر گز در دسترس ما نبود به عبارت ديگر در آنصورت ما امروز مولاناي معروف عاشق شمس را نداشتيم و به تبع آن شمس تبريزي را نيز نمي شناختيم .در مقالات شمس كه تنها اثر مكتوب از زندگي شمس است او خود را اهل پرواز مي دانست نه اهل راه رفتن بر زمين بنا بر اين حتي در كنار پدر و خانواده خود نيز احساس آرام وقرار نداشته و خود را جوجه مرغ آبي مي دانسته كه به سهو در زير مرغ خانگي نهاده بودند.  او می گوید از خود ملول شده بودم و به دنبال کسی می گشتم که او را قبله سازم كه پس از ديدن  خوابی به قونیه راهنمایی می شود . از آن سوی مولانا هم از خود ملول شده بود و شهرت وشوكت و احترام و منبر وعظ و خطابه، دیگرظرفيت خالی درون او را پر نمی کرد. دست او هم پی گمشده ای می گشت تا حقيقت گمشده خود را پيدا كند.. ديدار اين دو به منزله قماري بود كه ظاهرا شمس برنده و مولانا بازنده آن بود اما برعكس قمارهاي قماربازان دراين قمار بازنده شور بيشتري به ادامه قمار داشته است. در مقابل اين شور عاشقانه، شمس به مولانا وابسته نبوده به طوري كه دو بار او را به راحتی رها می کند؛ و ناله مولانا را بر مي آورد: "بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود." و شمس مي گويد : "من لا ابالیم. نه از فراق مولانا، مرا رنج؛ نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهادِ من است ! اکنون با من مشکل باشد زیستن . . . " (مقالات شمس )تمام روايتهايي كه به نوعي به قتل شمس اشاره مي كنند ازنوع مقوله اغراقهايي است كه متاسفانه چاشني غليظ مفاهيم بلند عرفاني شده است كه نمونه هاي بارز آن را مخصوصا در تذكره الاولياي عطار مي توان ديد. بنابراين غيبت شمس در بازسازي شخصيت مولانا مكمل حضورش بوده و آگاهانه توسط خود شمس اتفاق افتاده است .لذا كليه مقبره هايي كه در شهرهاي مختلف به او نسبت مي دهند نيز از همين مقوله است و واقعيت تاريخي ندارد.

[ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
شكستن تخم مرغ از بيرون پايان يك زندگي است در حاليكه شكستن آن از درون آغاز زندگي است . 

 اگر خود را تغییر دهی، تغییر جهان را آغاز کرده ای؛
با تغییر تو، بخشی از جهان تغییر کرده است.

…إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
 .(گوشه اي ازفاجعه خونين مراسم محرم  90 در افغانستان كه با انفجار انتحاري ذهنيتي احمق اتفاق افتاد.)

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                       قیصر امین پور

[ جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

  بگذار كه از جمع شما كم باشم

 فرصت گمشده گندم آدم باشم

وقتي از جنت موعود شرر مي رويد

من به خاكسترققنوسي ام همدم باشم

بگذار به گلبرگ رخ زيبايت

 چون بوسه بي شمار شبنم باشم

وقتي تو براي من غزل مي خواني

در دشت جنون غزال بي رم باشم

بر دفتر شعر ناب  شورانگيزت

آن قافيه لطيف نم نم باشم

در معركه اي كه عشق جان مي بازد

بر مسلخ خود مسيح مريم باشم

اي عشق بيا دوباره مدهوشم كن

مگذار غمي به مشت عالم باشم

[ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

وقتي شعرها و  رباعي هايت را مي خوانم  به احترام هنرت تعظيم مي كنم اما ناخودآگاه به ياد ايام جواني خود مي افتم كه چگونه با آثار هدايت و شريعتي و سارتر و موريس مترلينگ روحم را مي پوساندم  و اگر نبود آشنائيم با مولانا كه بموقع دستم را گرفت و  نديده عاشقم كرد و از اين ورطه بيرونم كشيد شايد تا حالا ده كفن پوسانده بودم . هنرت عاليست اما فكرت بايد در خدمت زندگي باشد كه زندگي خود بزرگترين هنر است مردگي هنر نمي خواهد خواه ناخواه به سراغ همه مي آيد.به قول تاگور اگر فانوست را پشت سر بگيري فقط سايه ات را پيش پا خواهي ديد.پس : بلبلا مژده بهار بيار   خبر بد به بوم باز گذار. و چه زيبا گفت مولاناي بزرگ كه :

 طوطي نقل وشكر بوديم ما     مرغ مرگ انديش گشتيم از شما

[ دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
[ پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

تا امروز، با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می‌ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه‌ی صورتها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده‌ی بتان و صومعه‌ی راهبان و کعبه‌ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک، دین عشق است، و هرجا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.

[ شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

جلسات هفتگي مثنوي مولانا به دليل غلغلكهاي منحصر به فرد مولوي با حاشيه هاي جالبي مواجه مي شد در يكي از جلسات كه به خاطر عمل جراحي دوستي عزيز شب هنگام در كنار تخت او در خانه اش تشكيل داده بوديم و كم كم گرم بحث مي شديم  ناگهان صداي يا الله يا الله جمعي از شيفتگان قدرت به نشانه ورود به منزل، رشته افكار جمع دوستان را بر هم زد ويكي از كانديداهاي نمايندگي مجلس كه از تهران به هواي صندلي سبز( اين نيز بگذرد) جلاي وطن معهود كرده وافتخار كانديداتوري خود را نصيب همشهريان خويش كرده بود به بهانه عيادت از دوستمان با همراهي شمع و گل و پروانه و بلبل ستاد انتخاباتي وعده دهندگان بهشت موعود شهرستان دسته جمعي وارد شدند وپس ازخوش و بش متعارف ابناي سياست با ديدن جلسه دوستان ابراز خوشوقتي كردند كه سعادتي يافته اند تا از معنويت مثنوي فيضي ببرند وارادتي بنمايند اما غافل از اينكه پارازيت سياست كار خود را كرده بود وجمع دوستان آنچنان كرخت شده بودند كه از معنويت و مثنويت و مولويت حال و هوايي نَمانده بود كه ناگهان پيامكي از تلفن همراهم زنگ زد ...(عجب ضد حاليَ است استاد...) خانم ل. مدير جلسه بود كه پيام را فرستاده بود و از اينكه نشاط معنوي اش به خمار دنيوي بدل شده بود ناراحت بود و ناي سخن نداشت . به هر روي سياست كه در لغت به معني گوشمالي و تنبيه است كار خود را كرده بوده و سرخي گوشهاي ماليده  حتي به گونه هاي جمع دوستان مثنوي نيز سرايت كرده بود و يك شب به ياد ماندني از جمع معاشران به هدر رفته بود .كه وعده هاي افتتاح قطار سريع السير شهرمان يك نيمه ذهنم را به كت و پيراهن سوخته دهقان فداكارمان ازبرعلي خواجوي (مساوي همان ريزعلي خواجوي كتاب فارسي دبستان)ونيمه ديگرذهنم را به شعر قطار سهراب سپهري معطوف كرد كه قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي ميرفت.   

                   تصنیف-یاد ایام  (كليك كنيد)       

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

                                              

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
چشم «شوخان» توسط وزیر بهداشت جراحی شد

این کودک پنج‌شنبه 15 اسفند 92 توسط وزیر بهداشت معاینه و در بیمارستان نور بستری شد.

http://fararu.com/files/fa/news/1393/1/14/115508_574.jpgشوخان براخاسی کودک نابینا شده بر اثر تزریق پنی‌سیلین توسط وزیر بهداشت مورد عمل جراحی قرار گرفت.

به گزارش جنوب نیوز، حسین احمدی‌نیاز وکیل خانواده این کودک نابینا شده در گفت‌وگو با ایسنا، اظهار کرد: عمل جراحی چشم چپ شوخان از ساعت 11 صبح امروز در بیمارستان نور تهران آغاز شده و بیش از 5 ساعت به طول انجامیده است.

وی گفت: براساس اعلام دکتر زارعی مشاور وزیر بهداشت، این عمل جراحی از تخصصی‌ترین عمل‌های جراحی در جهان است و طی آن در چشم چپ شوخان پیوند قرنیه و کاشت سلول‌های بنیادی انجام شده است.

این وکیل دادگستری از احساس مسئولیت سیدحسن هاشمی وزیر بهداشت که در راس تیم متخصصان، مسئولیت جراحی چشم‌های شوخان را پذیرفته، قدردانی کرد.

در سال 92، با رسانه‌ای شدن نابینایی کودکی به نام شوخان براثر تزریق پنی‌سیلین گفته شد که وزیر بهداشت اعلام کرده که چشم‌های این کودک را جراحی خواهد کرد.

این کودک پنج‌شنبه 15 اسفند 92 توسط وزیر بهداشت معاینه و در بیمارستان نور بستری شد.

[ جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
[ شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]

[ سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ] [ ح- قاسمی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)

نی من منم نی تو تویی نی تو منی
هم من منم هم تو تویی هم تو منی
(مولانا )

هدف وبلاگ :
سلام به همه انسانهای آزاده از قید تعلقات که برای بودن خود مفهوم می بخشند تاثابت کنند که بین زادن - بودن و رفتن انسان با همین مراحل زندگی حیوان و گیاه می توان تفاوت ماهوی ایجاد کرد. این وبلاگ با همین هدف ایجاد شده است تا پلی باشد برای ارتباط بیشتر بین کسانی که دوست دارند در این هدف یاریگر فکری همنوعان تشنه حقیقت باشند.

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو (حافظ)
موضوعات وب
امکانات وب