از قافلان تا قاف
ادبی - عرفانی - اجتماعی 

وقتي شعرها و  رباعي هايت را مي خوانم  به احترام هنرت تعظيم مي كنم اما ناخودآگاه به ياد ايام جواني خود مي افتم كه چگونه با آثار هدايت و شريعتي و سارتر و موريس مترلينگ روحم را مي پوساندم  و اگر نبود آشنائيم با مولانا كه بموقع دستم را گرفت و  نديده عاشقم كرد و از اين ورطه بيرونم كشيد شايد تا حالا ده كفن پوسانده بودم . هنرت عاليست اما فكرت بايد در خدمت زندگي باشد كه زندگي خود بزرگترين هنر است مردگي هنر نمي خواهد خواه ناخواه به سراغ همه مي آيد.به قول تاگور اگر فانوست را پشت سر بگيري فقط سايه ات را پيش پا خواهي ديد.پس : بلبلا مژده بهار بيار   خبر بد به بوم باز گذار. و چه زيبا گفت مولاناي بزرگ كه :

 طوطي نقل وشكر بوديم ما     مرغ مرگ انديش گشتيم از شما

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

تا امروز، با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می‌ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه‌ی صورتها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده‌ی بتان و صومعه‌ی راهبان و کعبه‌ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک، دین عشق است، و هرجا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

جلسات هفتگي مثنوي مولانا به دليل غلغلكهاي منحصر به فرد مولوي با حاشيه هاي جالبي مواجه مي شد در يكي از جلسات كه به خاطر عمل جراحي دوستي عزيز شب هنگام در كنار تخت او در خانه اش تشكيل داده بوديم و كم كم گرم بحث مي شديم  ناگهان صداي يا الله يا الله جمعي از شيفتگان قدرت به نشانه ورود به منزل، رشته افكار جمع دوستان را بر هم زد ويكي از كانديداهاي نمايندگي مجلس كه از تهران به هواي صندلي سبز( اين نيز بگذرد) جلاي وطن معهود كرده وافتخار كانديداتوري خود را نصيب همشهريان خويش كرده بود به بهانه عيادت از دوستمان با همراهي شمع و گل و پروانه و بلبل ستاد انتخاباتي وعده دهندگان بهشت موعود شهرستان دسته جمعي وارد شدند وپس ازخوش و بش متعارف ابناي سياست با ديدن جلسه دوستان ابراز خوشوقتي كردند كه سعادتي يافته اند تا از معنويت مثنوي فيضي ببرند وارادتي بنمايند اما غافل از اينكه پارازيت سياست كار خود را كرده بود وجمع دوستان آنچنان كرخت شده بودند كه از معنويت و مثنويت و مولويت حال و هوايي نَمانده بود كه ناگهان پيامكي از تلفن همراهم زنگ زد ...(عجب ضد حاليَ است استاد...) خانم ل. مدير جلسه بود كه پيام را فرستاده بود و از اينكه نشاط معنوي اش به خمار دنيوي بدل شده بود ناراحت بود و ناي سخن نداشت . به هر روي سياست كه در لغت به معني گوشمالي و تنبيه است كار خود را كرده بوده و سرخي گوشهاي ماليده  حتي به گونه هاي جمع دوستان مثنوي نيز سرايت كرده بود و يك شب به ياد ماندني از جمع معاشران به هدر رفته بود .كه وعده هاي افتتاح قطار سريع السير شهرمان يك نيمه ذهنم را به كت و پيراهن سوخته دهقان فداكارمان ازبرعلي خواجوي (مساوي همان ريزعلي خواجوي كتاب فارسي دبستان)ونيمه ديگرذهنم را به شعر قطار سهراب سپهري معطوف كرد كه قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي ميرفت.   

                   تصنیف-یاد ایام  (كليك كنيد)       

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

                                              

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
چشم «شوخان» توسط وزیر بهداشت جراحی شد

این کودک پنج‌شنبه 15 اسفند 92 توسط وزیر بهداشت معاینه و در بیمارستان نور بستری شد.

http://fararu.com/files/fa/news/1393/1/14/115508_574.jpgشوخان براخاسی کودک نابینا شده بر اثر تزریق پنی‌سیلین توسط وزیر بهداشت مورد عمل جراحی قرار گرفت.

به گزارش جنوب نیوز، حسین احمدی‌نیاز وکیل خانواده این کودک نابینا شده در گفت‌وگو با ایسنا، اظهار کرد: عمل جراحی چشم چپ شوخان از ساعت 11 صبح امروز در بیمارستان نور تهران آغاز شده و بیش از 5 ساعت به طول انجامیده است.

وی گفت: براساس اعلام دکتر زارعی مشاور وزیر بهداشت، این عمل جراحی از تخصصی‌ترین عمل‌های جراحی در جهان است و طی آن در چشم چپ شوخان پیوند قرنیه و کاشت سلول‌های بنیادی انجام شده است.

این وکیل دادگستری از احساس مسئولیت سیدحسن هاشمی وزیر بهداشت که در راس تیم متخصصان، مسئولیت جراحی چشم‌های شوخان را پذیرفته، قدردانی کرد.

در سال 92، با رسانه‌ای شدن نابینایی کودکی به نام شوخان براثر تزریق پنی‌سیلین گفته شد که وزیر بهداشت اعلام کرده که چشم‌های این کودک را جراحی خواهد کرد.

این کودک پنج‌شنبه 15 اسفند 92 توسط وزیر بهداشت معاینه و در بیمارستان نور بستری شد.

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
يك موشك براي صعود به اوج مطلوب بايد در هر مرحله مخازن ذخيره خود را رها سازد در غير اين صورت سقوطش حتمي است.

غلام همت آنم كه زيرچرخ كبود         

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است           

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

 ده خورنده مي خورند از دور نان                 

دو رياست جو نگنجد در جهان           مولانا

 

 

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

اسماعیل فرزانه

دوست هنرمندم اسماعيل فرزانه :
  متولد میانه - روستای ممان 1351 آثار: -سیب و فواره (مجموعه ی غزل و ترانه - سوره ی مهر 1387) -دوجرعه حرف حساب(مجموعه ی ترانه،تصنیف وغزل-فصل پنجم 1390) -پنجره دن کؤچن آی(مجموعه ی ترکی غزل،ترانه،بایاتی و منظومه ی «ممان کندی»-اندیشه ی نو1391) -چندصدترانه و تصنیف اجرا شده همچنین برگزیده ی جشنواره هایی مانند:شعرفجر،شبهای شهریور، زیرآسمان الوندو....  ضمن عرض صميمانه ترين تبريكات قلبي و خير مقدم به خاطر گشايش وبلاگ    

كليك كنيد :   http://notaraneh.persianblog.ir/

ملول وخسته و افسرده و پیرند ساعت ها

بر این دیوارها دارند می میرند ساعت ها

 

به دور خویش می گردند و می گردند و می گردند

در این دور فنا سرگیجه می گیرند ساعت ها

 

از این بیهوده گشتن گرد نعش لحظه ها دلگیر

از این دلمردگی،از زندگی سیرند ساعت ها

 

گهی بیدار،گاهی خواب،گاهی تند،گاهی کند

ودر یک لحظه هم زودند هم دیرند ساعت ها

 

زمان بازیچه ی دست زمانه است و نمی بینند

تمام روز وشب با خویش درگیرند ساعت ها

 

فراتر از زمان آیینه های بی ریا رفتند

بر این دیوارها در بند وزنجیرند ساعت ها

 

به سمت روشن هستی سفر کردند گلدان ها

به سوی نیستی اما سرازیرند ساعت ها

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

 در زمینهٔ امور روانی، بهبود تدریجی و اصلاح و پیشرفت بمرور زمان، بی‌معنا است. باید تحول و دگرگونی یکباره حادث بشود. یعنی پندارهائی که در ذهن لانه کرده و ما آنها را بنام "من" می‌شناسیم، یا باید یکباره از ذهن خارج شوند، یا بتدریج و مرور زمان و امروز و فردا کردن هم خارج نمی‌شوند.  "فردا و سال دیگر کمی بهتر خواهم شد"، فریبی است که فکر در کار ما می‌کند برای اینکه حیات خود را از امروز به فردا و از فردا به هزاران فردای دیگر بکشاند و ما را از لزوم دگرگونی اساسی و وانهادن یکبارهٔ "من" غافل نگه دارد.

برگرفته از کتاب "تفکر زائد"
 
فردا و فردا کردن مهم‌ترین فریبی است که انسان در کار خودش می‌کند. 

   ببینید، کار ما نگاه کردن به فعل و انفعالات ذهن است. برای این نگاه چه دانشی و چه تجربه‌ای لازم است که امروز نیست ولی فردا هست؟!

   پس وقتی کار امروز را به فردا موکول می‌کنی، کاری که لوازم آن امروز یا فردا هیچ تغییری نمی‌کند، آگاه باش به اینکه خود را فریب می‌دهی. حداقل آگاهانه خود را فریب بده!

برگرفته از کتاب "آگاهی"
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

 محمدعلي محمدیان معلم پایه دوم دبستان شیخ شلتوت شهر مریوان به منظور همدردی با دانش آموز سرطانی خود که به علت عوارض ناشی از مصرف دارو و شیمی درمانی دچار ریزش موی سر شده بود، موهای سرش را تراشید.تا دانش آموزش بوسيله بچه ها تحقير نشود.

همدردی معلم مریوانی با دانش آموز سرطانی خود
[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

 حدود چهل سال پيش وقتي كلاس پنجم ابتدايي بوديم و تنها وسيله ارتباطي رايج نامه و راديو بود كه آنهم در خانه همه كس پيدا نميشد ترانه معروفي ورد زبان بچه ها شده بود كه از نامه رسان گله مي كرد كه چه بلايي به سر نامه او آورده است كه نامه اش به دست دوست نرسيده ؟بيش از همه، جمشيد كه مبصر كلاس و هيكلش دو برابر بقيه بچه ها بود اين آهنگ را با سوز و گداز خاص زمزمه مي كرد كه نيشخند دلسوزانه بچه ها را با خود همراه مي كرد كه (بيچاره عاشق دختر خاله اش شده كه به تازگي به شهركي در حاشيه تهران مهاجرت كرده اند.) با اين خاطره چندي پيش از پيشرفت تك بعدي تكنولوژي تاسف مي خوردم كه با وجود اس ام اس و اميل و ... نامه ارزش عاطفي خود را از دست داده و به تبع آن آهنگ مرحوم  حسن شجاعي هم به گورستان هنر روانه شده است . اما يك اقدام تصادفي يا تعمدي بلاگفا كه چندين كامنت ارسالي مرا به دوستانم گم وگور كرد دو باره مرا به خاطرات ايام كودكي و آهنگ نامه رسان حواله كرد كه آنرا به دوستان باوفايم در دنياي واقع و مجاز تقديم مي دارم. واميدوارم كه مشكل ارسال كامنتها برطرف شود.به قول شمس آخر چرا جدايند آدميان؟؟!!

 

از اينجا كليك و گوش كنيد:نامه رسان ، نامه من دیرشد - جمال نقش 


نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودکِ ولگردفلک پیرشد

خون به رگ زالِ زمان شیرشد
برده ی بیچاره زجان، سیرشد

نامه ی مارانکندبادبرد
یاکه فرستنده اش از یادبرد

یا دگری بردگری دادبرد
صیدشد اندر ره و صیاد بُرد

نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک، پیرشد

دیده به دردوخته ام قرن ها
زآتش غم سوخته ام قرن ها

چهره برافروخته ام قرن ها
سوخته ام سوخته ام قرن ها

نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک پیرشد

نامه ی یوسف به زلیخارسید
دستخطِ قیس به لیلا رسید

قاصدوامق برعذرا رسید
نامه رسان جان به لب ما رسید

نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودک ولگردفلک پیرشد

لک لک آواره ی بی خانمان
روی چنارآمد و زد آشیان

جوجه برآوردزمان درزمان
هرنوه اش شدسریک دودمان

نامه رسان، نامه ی من دیرشد
کودکِ ولگردفلک پیرشد


ترانه سرا:محمد قلی بسیج خلخالی
خواننده : حسن شجاعی
 

 

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت:
"وقت من بینهایت است"
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد؟خدا پاسخ داد:"کودکیشان"
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست میدهندتا سلامتی از دست رفته شان را بازجویند!
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند!
بنا بر این:"نه در حال زندگی میکنند نه در آینده!"
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند وبه گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند!
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ای خدای بزرگ میخواهی کدام درسهای زندگی را آدمیان بیاموزند؟
"گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد!"
همه کاری که آنها میتوانند بکنند اینست که اجازه دهند"خودشان دوست داشته باشند"
"بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند"
بیاموزند که ثرومند کسی نیست که بیشرینها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم"اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم!"
"بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند"
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به بندگانت بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانید من اینجا هستم همیشه...         منبع :(كهن بوم)
[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

«میخائیل کلاشنیکف» سازنده اسلحه نیمه اتوماتیک معروف، در 94 سالگی درگذشت.

$f("Filmplayer", "../../Scripts/flowplayer-3.2.7.swf", { clip: { autoPlay: false, autoBuffering: true } });
 
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر جفتش می باشد

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

تصاویری از <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> که میلیون ها نفر با آن گریه کردند

 

[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان

کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر

با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن

ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان

بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن

سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم

سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل

گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا

ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر

مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

لوله فالوپ

دو اسپرم در تماس با تخمک

اسپرم برنده

اسپرم

روز پنجم-ششم

روز هشتم ججنین به دیواره رحم چسبیده

مغز جنین شکل میگیرد

روز ۲۴ام. بعد از ۱۸ روز قلب شروع به شکل گیری می کند. می دانیم که جنین یک ماه هیچ استخوانی ندارد.

4 هفته

4-5 هفته

هفته پنجم: تقریبا ۹ میلی متر. به وضوح صورت جنین با سوراخ چشم و بینی و دهان مشخص است.

40 روز بعد
هفته هشتم. جنین به سرعت در کیسه رحمی رشد می کند.

هفته دهم. پلک ها نیمه باز هستند. در روزهای آتی کاملا بسته خواهند شد.
هفته شانزدهم. جنین از دست هایش برای شناخت محیط پیرامونش استفاده می کند.
شبکه ای از رگ های خونی را مشاهده می کنید. در واقع بدن در حال ساخت استخوان است و این رگ ها تغذیه کننده استخوان بدن خواهند بود.
هفته هجدهم. ابعاد تقریبا ۱۴ سانتی متر. اکنون می تواند صدا های بیرون را درک کند.

هفته نوزدهم
هفته بیستم. تقریبا ۲۰ سانتی متر. موهای پشمالویی بر روی سر و صورت نوزاد ایجاد می شود. این موها را با نام لانوگو (lanugo) می شناسند.

هفته بیست و چهارم

هفته بیست و ششم
6 ماه بعد. جنین کامل شده و نوزاد آماده ترک رحم می شود. در این زمان جنین به سمت پایین می چرخد تا راحت تر بتواند خارج شود
هفته ۳۶ ام. نوزاد چهار هفته دیگر دنیا بیرون را خواهد دید.
[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

                   

 

من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام دهد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از اینکه چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اینکه چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند وکاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست،
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.


[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

« منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

با سپاس از كامنت بانو

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
  روز اولی که اومد کلاس مثنوی با صورتی برافروخته و فرهیخته، پشت اون تک صندلی های زهوار در رفته نشست و توو دلش به خیلی از افکار ما خندید لجم گرفته بود ازش ، با اون نارسایی ادبی که دل و روده ی مولویو با کاردک جراحی اش می ریخت بیرون و یه جوری داستان پادشاه و کنیزک و تفسیر می کرد که قانع می شدی اول باید کنیزکو بفرستیم آندوسکوپی یا انژیوگرافی تا دو زاری امون بیفته چه مرضی داره ،شایدم تعصب خرکی ما به ادبیات و برداشت زیباشناسی و حس گرایی و از این پزشعرها نسبت به مثنوی بود که نمی ذاشت بفهمیم واقعا داره چی میگه تقریبا توو یه کلاس بیست نفره از قصاب گیاهخوارش بگیر تا تایر فروش ادبیات خونده یا ما دانشجوهای یه پا در هوا همگی دشمن قسم خورده ی نه خودش که عقایدش بودیم جز استاد خوش ظرفیت ما که با خنده های پر طنینش یه شونه اشو میداد بالا و انگار با زبون بی زبونی التماسمون می کرد یکم جنبه داشته باشیم و خوب ما هم که کوتاه بیا نبودیمخود من شاید بعد ده جلسه بود که تازه با لهجه ی نیچه ای دکتر آشنا شدم با اون تاکید بی وقفه اش روی کلمه ی انسان انسان انسان *(و شما برادران ، نیز اگر در طلب راه آزای هستید هنوز باید به دست کسانی نجات یابید بزرگ تر از همه ی نجات بخشانی که تا کنون بوده اند)*می گفت و بعد یهو تنهایی نگاهش غلیظ تر می شد شاید دنبال یه هم دل،هم زبون،هم آوا، همسفری که بین ما رویازده های هپروتی می گشت  و پیدا نمی کرد اونوخ میدیدی که گونه های راسخش در پناه خشمی ،گلگون شده و دستاش تسلیم بهتی سنگیخب اونم عمری روی این ورق های کاهی شعر و شعور بُر خورده بود .دست وردار که نبود. دید به صورت تئوری ، نمی تونه حالیمون کنه انسان یعنی چی سعی کرد جاری باشه و رفاقت کنه و نشون بده مرامش ازش چی ساخته، کلاس شد پرنده ی تازه از تخم دراومده ی سهروردی: استاد شد بال حس و عشق دکتر بال عقل و خرد.

البته همیشه هم دکتر جون انقد رمانتیک تشریف نداشت،بعضی وقت ها شیطون می شد می رفت زیر جلد اندیشه هامون تصوفو طوری تعریف می کرد که من همیشه ی یاد آفتابه ی مسی می افتادم نمی دونم چرا بعد نوبت که به عرفان می رسید یه حالت دفاعی به خودش می گرفت انگار عرفان ارث پدری اش بود  باید تعاریف ما از منشور دکتر خان رد می شد وگرنه هفت رنگ که هیچ هفتاد رنگم می شدیم به لعنت خدا نمی ارزیدیم

واقعا گیجم می کرد گاهی تفاسیری که از داستان های شاهنامه می کرد انقدر بکر و تازه بود که دهن همه وا می موند می گفت اسفندیار نماینده ی دین مداری و آیین طلبی بود ، اسب اسفندیار نماد  اندیشه هایی که سوار بر اون طی طریق می کرد و این اسب سیاه رنگ نماینده ی  عقاید تاریک و تیره اسفندیاره و چشماش که آسیب پذیرترین نقطه ی وجودی اشه نشونه ی بینش ضعیف و مهلک اسفندیاره و رستم آزادمرد و وارسته از این آیین و ادیان های دست و پاگیر ،با اسب سفید نماد عقاید پاک و شکست ناپذیره.

خوب چی می تونستیم بگیم بکر بود گاهی حرفاش مثل هوای کوهستان تازه و نفس زا بود و برا همین حتی وقتی سوزنش یه جا گیر می کرد و جز حرف خودش کلام احدالناسیو قبول نمی کرد من قبولش داشتم انسان بودنش همین بس که رو کوخ هیچ بنی بشری کاخی نساخته بود به داد خیلی ها رسیده بود تند بود افکارشو فریاد می کشید اهل پز روشنفکری نبود بیشتر دلش می خواست واقعیت هارو جراحی کنه تا اینکه گل سرخی دستش باشه و کلمات رو نوازش کنه توو شغلش از هیچی کم نذاشته بود از دل و جون کار کرده بود مثل این دکتر های قدیمی نبود که الان رئیس بیمارستان و کلینیک تخصصی و از این حرفا باشه چوب عقایدشو خورده بود از قافله ی زیر میز بگیرها عقب مونده بود گاهی ام چه میشه کرد خان زاده بود گرچه شدیدا سعی می کرد از این شجره شونه خالی کنه اما اون ژن های نهفته یهویی سر باز می زدند غرور مورثی اش مثل شاهین جلدی می نشست رو شونه اش و به پیرامونش جوری خیره می شد انگار آبنوسیه در محاصره ی تنه های پیاده رو

یه مارسفید انداخته بود توو شیشه ی الکلی گذاشته بود توو کتابخونه ی مطبش  هر وقت می دیدمش انگار پوستمو داشتن به یه سمتی می کشیدن تا حسابی تا بخورم ،می گفتم آخه این مار اینجا یعنی چی؟ چرا مریض های بیچاره رو جون به سر می کنید؟ می گفت سمبل طبابته ولی این حرفا نبود مارها رو دوست داشت می گفت چون گوش ندارند نمی شنوند برا همین وقتی با جسمی که شناختی بهش ندارند مواجه  می شوند نیش می زنند گیر داده بود چرا توو احادیث اومده که این حیوونو هر جا دیدیم باید بکشیم؟ و چون از طرف هیات دینی این حیوون ملیح ساپورت نمی شد یه خویشاوندی درونی با مارها احساس می کرد تنهایی اشم از همین جنس بود ماری که توو دل حدیثی تنهاست

حالا رفیقمه، چهل سال ازم بزرگتره ولی عزیزترین رفیقمه ، نه برا من که برا تک تک آدمای اون کلاس یه دوست خوب و صادقه.یه بار سر این بهار عربی بحثمون شد  فشار دکتر بالاست منم اصولا فشارم زود پایین میاد انقد سر هم داد زدیم که اون مثل گوجه فرنگی قرمز شد و من مثل زردچوبه رنگ به رخسارم نموند بعد یاد حرف مهندس طوفانی افتادم که می گفت تضاد توو این دنیا مثل رکاب دوچرخه ست اگه هر دو رکاب توو یه جهت بچرخه که دوچرخه حرکت نمیکنه و دکتر بهترین عامل حرکت ما توو اون کلاس کوچیک با صندلی های زهوار در رفته بود .

 

 قاسمی:

مثنوی قصه همیشگی همه ماست با خواندن این نوشته زیبا بی اختیار اشک ریختم خودم را مثل طوطی بازرگان ،جدای از جمع عزیزترین دوستانم احساس کردم که یاد و خاطره هر کدامشان برایم بهشت خیال شده است .فکر نمی کنم آن کلاسها در هیچ مدرسه ای تکرار شود کلاسی که همه استادش بودند و همه شاگردش .و هیچ کسی خود را برتر از دیگری احساس نمی کرد.همه به قدری مهم بودند که جای خالی کسی را هیچ کس نمی توانست پر کند.علیرغم صندلی های زوار رفته اش متاسفانه شهر کوچک بود و کلاس بزرگ  به همین علت ظرفیت کلاس در حوصله شهر نمی گنجید و از دور و نزدیک زیر ذره بین طاعنان و تنگ نظران قرار داشت و ما بی خیال از خیالات واهی بد اندیشان در بهشت وزین مثنوی گرم حال و هوای خود بودیم نه تنها تفاهمها که تضادهایش را هم دوست داشتیم.و در این زمینه دکتر عزیزمان سر حلقه رندان کلاس بود با یک جمله همه را بایکوت می کرد و تلنگری به ذهنهای راکد میزد که اثرش حداقل تا کلاس بعدی و نوبت تلنگر دیگر ذهن را مشغول و مبهوت می کرد. در اندیشه بزرگش حتی صفر نیز ارزش خاصی داشت و .... امیدوارم سالهای سال به سلامتی همه دوستان عزیزتر از جانم خاطره های شاد و ماندگار بنویسیم و غبار غم بر زندگی و رخسارشان نبینیم .

شاد باشید...............  

[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ ] [ ح- قاسمی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی لا غیر یکی هم او خواند ی هم غیراو .....یکی نه او خواندی نه غیر او ......آن خط سوم منم که سخن گویم نه من دانم نه غیر من......(شمس تبریزی)

نی من منم نی تو تویی نی تو منی
هم من منم هم تو تویی هم تو منی
(مولانا )

هدف وبلاگ :
سلام به همه انسانهای آزاده از قید تعلقات که برای بودن خود مفهوم می بخشند تاثابت کنند که بین زادن - بودن و رفتن انسان با همین مراحل زندگی حیوان و گیاه می توان تفاوت ماهوی ایجاد کرد. این وبلاگ با همین هدف ایجاد شده است تا پلی باشد برای ارتباط بیشتر بین کسانی که دوست دارند در این هدف یاریگر فکری همنوعان تشنه حقیقت باشند.

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو (حافظ)
موضوعات وب
امکانات وب